( داستان معراج پیامبر قسمت سوم )


جبرئيل درِ باب الخطفه را بصدا آورد، پرسيدند كيست؟ پاسخ داد جبرئيل هستم. پرسيدند همراه تو كيست. گفت: رسول خداوند بزرگ. پاسخ آمد: آفرين بر او. پس در بگشودند و من به اسمعيل سلام گفتم و او نيز مرا سلام داد و گفت درود بر تو اي برادر شايسته و پيامبر بزرگ. ملائكي كه تحت فرمان اسمعيل بودند جملگي به من خوشامد گفتند و هر فرشته اي كه مرا ميديد شاد و خندان ميشد. آنگاه فرشته اي را ديدم كه پيش از او فرشته اي با آن همه بزرگي و عظمت نديده بودم صورتي كريه داشت و سخت غضبناك بود ولي با ديدار من لبخند و يا سروري در نگاهش مشاهده نشد و فقط مرا دعا كرد. به جبرئيل گفتم كيست و چه هراسي در دل من افكند. جبرئيل پاسخ داد حق هم همين است كه همه ما از او بهراسيم زيرا ... او مالك دوزخ است ... [!]. از روزيكه جهنم را در اختيار او قرار داده اند همواره بر گناهكاران خشم ورزيده است. به مالك دوزخ سلام دادم او نيز به من سلام داد و گفت نگران مباش كه ترا در جهنم راه نباشد.
از جبرئيل خواستم كه به مالك جهنم بگويد كه جهنم را به من نشان دهد. مالك به فرمان جبرئيل دري از درهاي جهنم را باز كرد و از آنجا آتش دوزخ به آسمان شعله كشيد و آن چنان آن آتش هراسناك بود كه ترسيدم مرا در خود فرو كشد. به جبرئل گفتم بگو تا آن آتش را فرو نشاند و مالك جهنم آن در را كه گشوده بود بست و آتش از نگاهم پنهان ماند.
از آنجا به سويي رفتيم كه با مردي گندمگون برخورد كرديم گفتم اين مرد كيست؟ گفت پدر تو آدم است بر او سلام كن. سلامش دادم و جواب دريافتم. گفت درود بر اين فرزند صالح و تو پيامبر شايسته اي هستي.
از آنجا عبور كرده به فرشته اي رسيديم كه جهان ما بطور كامل ميان دو زانوي او بود و لوحي از نور بدست داشت و بسيار اندوهگين بر آن مي نگريست. گفتم اين فرشته كيست كه اين چنين در جهان ما مينگرد. جبرئيل جواب داد او ملك الموت است گفتم مرا به او نزديك كن تا با او سخن بگويم. چون نزديك شدم سلام داده و جواب دريافت داشتم. جبرئيل گفت اين پيامبر رحمت است و او رحمتي است كه خداوند براي بندگانش فرستاده است. ملك الموت مرا درود و ثنا گفت و اظهار داشت : اي محمد من خبرهاي بسيار در امت تو ميبينم. گفتم اين رحمت الهي است و به جبرئيل گفتم اين فرشته كاري بس دشوار دارد. آيا او جان همه انسانها را خود مي ستاند؟ جبرئيل پاسخ مثبت داد. خطاب به ملك الموت گفتم اي ملك تو همه مردم جهان را زير نظر داري؟ گفت آري، جهان جملگي در چنگ من است و من هر حركت و هر عمل شما را زير نظر دارم و هيچ خانه اي نيست كه از نظر من دور بماند و زماني كه مردم بر مرده خود مي گريند با خود ميگويم نگرئيد كه من يك يك شما را به اين سرنوشت مبتلا خواهم كرد و يكي از شما را باقي نخواهم گذاشت. گفتم مرگ براي درهم شكستن آدم كافي نيست؟ گفت آنچه كه پس از مرگ ميابد دشوارتر است.
آنگاه به جماعتي رسيدم كه در برابر آنان مقدار زيادي گوشت تازه و مرغوب و مقداري گوشت مردار و نامرغوب و بدبو وجود داشت و همه آن جماعت از آن گوشت متعفن و فاسد شده مي خوردند، پرسيدم اينان كيستند؟ گفتند گروهي از امت هستند كه حرام را بر حلال ترجيح دانسته اند.
سپس فرشته اي را ديدم كه نيمي بدن از آتش و نيمي از برف داشت و ندا در ميداد كه اي خداوندگاري كه بين آتش و سردي الفت دادي قلوب مؤمنين را به يكديگر پيوند بده و جبرئيل آن فرشته را به من نشان داد و گفت او نيكخواه ترين فرشتگان است و از روزي كه خلق شده است همواره اين ندا را در ميدهد.
پس از عبور از آن فرشته، با دو فرشته ديگر برخورد كرديم. يكي از آنان ميگفت: خداوندا هر كه در راه تو خير كند او را خير رسان؛ و آن ديگري ميگفت: خداوندا هر كه امساك كند مال او را نابود و تباه ساز.
از آنجا به گروهي رسيديم كه لبهايشان چون لبهاي شترها بود و فرشتگان با قيچي گوشت پهلوي آنان را ميبريدند و در دهان خودشان ميگذاردند. جبرئيل گفت: اينان كساني هستند كه با مؤمنان به چشم تحقير نگرند و عيب جويي كنند.
آز آن جماعت نيز عبور كرده و به گروهي رسيديم كه سرهاي آنان را با سنگ ميكوفتند. جبرئيل گفت: اينان كساني هستند كه خواب را برنماز ترجيح داشته اند و نماز نمي گذاردند.
پس از گذشتن از آن گروه به گروه ديگري رسيديم كه فرشتگان آتش در دهان آنان ميريختند از جبرئيل پرسيدم اينان چه كساني هستند؟ جبرئيل گفت: اينان اموال يتيم را غصب كرده و ضايع ساخته اند. [ اشاره دارد به آيه" "الذين يالكلون اموال الايتامي ظلما" " انما ياكلون في بطونهم نارا" "و سيصلو سعيرا" در حقيقت كساني كه اموال يتيمان را ميخورند بر آنان ستم مي كنند و در شكمهايشان آتش وارد مي كنند و بزودي آتشي فروزان در جهنم بر آنان افروخته خواهد شد.]

از آنجا به گروهي رسيديم كه از بزرگي شكم نميتوانستند از جاي خود حركت كنند. جبرئيل گفت: اينان ربا خوارانند و اين جماعت را چون آل فرعون از بامداد تا شامگاه در آتش مي افكنند. اينان از خداوند خواهانند كه هر چه زود رستاخيز فرا رسد.
از آنجا به آسمان رهسپار شديم. در آنجا جبرئيل تقاضاي ورود كرد، درها گشاده شد و ما داخل شديم. در مرحل سير در آسمان دوم دو تن را كه با يكديگر شبيه بودند مشاهده كرديم. جبرئيل گفت: اينان خاله زادگان يكديگرند يكي از آنان يحيي و ديگر عيسي است. بر آنان سلام دادم، پاسخ شنيدم.
از آنجا به فرشتگاني كه مظهر فروتني و خشوع بودند عبور كردم و روي اين فرشتگان بدان سوي بود كه خداوند خواسته بود و هرگز بجانب ديگر توجه نميكردند و به بانگ هاي گوناگون خداوند راستايش ميكردند. 
سپس راهي آسمان سوم شديم.
در آسمان سوم جواني را ديدم كه بسيار زيبا روي بود. از جبرئيل پرسيدم او كيست؟ گفت: او يوسف برادر توست. بر او سلام كردم و بر من سلام داد و گفت: اي پيامبر شايسته و اي برادر شايسته خوش آمدي. بدان كه در زمان شايسته اي مبعوث گرديدي. در آسمان سوم نيز فرشتگان فروتن و خاشع را ديدم.
از آنجا به آسمان چهارم رفتم
از مردي عبور كردم كه جبرئيل گفت: اين ادريس است. به او سلام داده و پاسخ دريافتم. در آسمان چهارم نيز تعدادي از فرشتگان فروتن و خاشع را ديدم.
آنگاه به فرشته اي عبور كرديم كه بر كرسي نشسته و هفتاد هزار فرشته تحت فرمان او بود كه هر يك از آن هفتاد هزار فرشته، هفتاد هزار فرشته تحت فرمان داشت. گمان كردم كه از اين فرشته، فرشته اي عالي مقامتر نباشد. ناگاه جبرئيل بر او بانك زد و او برخاست و او تا قيامت بر پاي خواهد بود.[!
!]
از آنجا به آسمان پنجم رفتيم
مردي پير با چشماني گشاد يافتيم كه گروهي از امت او پيرامون او راگرفته بودند. جبرئيل گفت: اين هارون پسر عمران است كه امت او را دوست ميداشتند. بر او سلام كردم و جواب باز داد و گفت درود بر تو اي برادر شايسته و اي پيامبر شايسته. در آسمان پنجم نيز تعداد زيادي از فرشتگان فروتن وخاشع را مشاهده كرديم.
از آنجا به آسمان ششم وارد شديم
جبرئيل ابتدا اجازه ورود خواست درها گشاده شد و ما به آن حيطه راه يافتيم. در آنجا مردي بلند و گندمگون ديديم و اگر دو پيراهن هم بر تن ميكرد موي بدنش از پيراهن ها بيرون ميزد. جبرئيل گفت اين مرد موسي بن عمران است، بر او سلام كن، بر او سلام كردم و پاسخ شنيدم. در آن آسمان نيز ملائك خاشع را مشاهده كردم و چون از موسي عبور كردم صداي گريستن او را شنيدم كه با آوايي حزن آلود ميگفت: گمان بني اسرائيل آن است كه من برترين فرزند آدمم و حال آْنكه اين مرد از من افضل تر و برتر ميباشد و اين برتري ايجاب مي كند كه امت او برگزيده امت ها باشند.
از آنجا به آسمان هفتم وارد شديم.
مردي در آنجا ديدم كه اشمط بود يعني دو موي بود كه قسمتي از موهاي او سفيد و قسمت ديگر سياه بود [شمطاء (مؤنث) – آنكه موي سرش سفيد و سياه باشد]. و بر در بهشت بر كرسي نشسته بود. جبرئيل گفت اين پدر تو ابراهيم است و اين جا، جايگاه پرهيزكاران امت تو ميباشد. پس من اين آيه را بخواندم. "بدرستيكه برترين مردم زمان ابراهيم كساني هستند كه از او پيروي كردند و اين پيامبر و آن كساني كه به دين پيامبر ايمان آورده اند و خداوند ياور مؤمنان است".
من به ابراهيم سلام كردم و او نيز سلام داد و گفت: درود بر تو اي پيامبر شايسته و فرزند شايسته و مبعوث شده در زماني مناسب و شايسته. آنگاه ابراهيم گفت: اي محمد امت خود را بگو كه در بهشت براي خود درخت بسيار بكارند. گفتم چگونه ميتوانند در بهشت براي خود درخت بكارند گفت: با اداي كلمه "لا حول و لا قوت الا باا.."
در آسمان هفتم نيز فرشتگان خاشع را بديدم و درياهاي نور ديدم كه چشم را مجذوب خود ميساخت و درياهاي ظلمت ديدم كه نگاه را در خود فرو مي بلعيد و نيز درياهاي برف ديدم و هر زمان كه از مشاهده اين حالات بر من نگراني مستولي ميشد، جبرئيل مرا دلداري داده ميگفت: شادباش اي محمد و شكر خداوندي را كه ترا با يك چنين كرامتي شريك كرده است و به تو امكان داد تا اين شگفتي ها را مشاهده كني. ولي هنوز گوشه اي از عظمت خداوندگاري را نديده اي و عظمت الهي بسيار فراتر از قدرت ديد توست و ميان خداوند و خلقش نود هزار حجاب معنوي است و نزديكترين خلق به محل صدور وحي من هستم و ميان من و اسرافيل چهار واسطه است كه يكي از نور، ديگري از ظلمت، سومي از ابر، و چهارمي از آب است.[!
!]
آنگاه با جبرئيل به بيت المعمور رفتم و دو ركعت نماز بگزاردم و در اين هنگام جمعي از اصحاب خويش را ديدم كه عده اي از آنان جامه سفيد به تن داشتند و جمع ديگري از آنان جامه هايشان چركين بود. گروه نخستين وارد بيت المعمور شدند ولي گروهي كه جامه هايشان چركين بود اجازه ورود به بيت المعمور را نيافتند و هنگامي كه از بيت المعمور خارج شدم دو نهر آب ديدم كه نام يكي كوثر بود و آن ديگر نهر رحمت خوانده ميشد. پس از كوثر آب نوشيده و در نهر رحمت غسل كردم و اين دو رود همراه من جاري بودند تا به بهشت وارد شد و در دو سوي نهرها خانه هاي خود و اهل بيت خود و زنان طاهره و پاك خويش را ديدم؛ خاك بهشت از مشك بود و دختري ديدم كه آب تني ميكرد گفتم تو كيستي؟ گفت: من از زيد بن حارثه ام. در آنجا مرغان بهشت از نظر جثه و بزرگي به اندازه شتران بزرگ و عظيم بود. و انارهاي بهشت به اندازه سطل هاي عظيم بود و در آنجا درخت بزرگ و تناوري را مشاهده كردم كه شاخه هاي آن بر فراز همه خانه ها سايه افكنده بود. در اين جا جبرئيل گفت اين درخت طوبي است.
چون از بهشت بيرون آمديم جبرئيل گفت آن درياها را كه ديدي حجابي است بين نور عرش و زمين و اگر اين درياها وجود نداشت هر چه در زمين وجود داشت ميسوخت و بيت المعمور خانه اي است در آسمان هفتم بر فراز كعبه كه اگر سنگي از ان رها شود بر كعبه فرود نيايد و مانع از فرود آمدن آن به كعبه ميشود.
پایان قسمت سوم